عشق
داشتم سالنمای 83 رو ورق میزدم، دیدم یه جایی نوشتم:
"عشق مانند هوا در همه جا جاریست، تو نفس هایت را جانانه تر بکش."
آدم و حوا-محمد محمد علی
200 کارتون معروف
هر کارتون که فکرشو بکنی، هر کارتون فقط 80 تومان | 9 DVD |
روزگار شاهزاده GEM TV
سریال روزگار شاهزاده نسخه کامل تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
داشتم سالنمای 83 رو ورق میزدم، دیدم یه جایی نوشتم:
"عشق مانند هوا در همه جا جاریست، تو نفس هایت را جانانه تر بکش."
آدم و حوا-محمد محمد علی
گفتم: دیشب دوباره خواب دیدم، این تصویر لعنتی هیچ وقت از جلوی چشمم دور نمیشه!
گفتی: خب دورش کن!
گفتم: نمی تونم، گمونم خدا هنوز ازم ناامیده!!
گفتی: تو از درگاه حق ناامیدی!
گفتم: از تنهایی می ترسم!
گفتی: فقط خداست که تنهاست!
گفتم: نمی تونم خودم رو ببخشم...
گفتی: از همون لحظه که آه کشیدی خدا تو رو بخشید .
گفتم: فاصله ام با خدا خیلی زیاد شده...
گفتی: خدا از رگ گردن به تو نزدیک تره!
گفتم: آرامش رو ازم گرفتن...
گفتی: الا بذکرالله تطمئن القلوب.
دیگر دلم لب به شکایت نگشود!

معجزه
"گور به گور شده ی عوضی، آخه چه مرگت بود، چرا منو به این بدبختی و فلاکت کشوندی، مگه من چیکارت کرده بودم، هـــا؟!! می خوام بدنت دست من یه فصل کتک حسابی بزنم، نه، نه! کتک کاری کمته، می خوام یه سطل آب جوش تو حلقت خالی کنم، می خوام ... نه، نه! تو لایق بدتر از اینایی! باید از سقف آویزونت کنم.... باید......"
-امروز سومین باریه که این طوری میشه.
-می ترسم آخرش یه کاری دست خودش بده.
-نگران نباش، ما کنارش هستیم. برو خیالت راحت.
رفتم، اما با خیال ناراحت!
وارد آپارتمان شدم. خونه سرد و تاریک بود. کیفم رو انداختم کناری و رفتم سر وقت یخچال! هیچی برای خوردن نداشتم. خودم رو دراز کردم و از جلوی کاناپه کنترل تلویزیون رو برداشتم. دوباره دیدم بیست و دو تا آدم دارن بی هدف توی یه زمین چمن این ور و اون ور میدون! هر وقت می گفتم بی هدف، صادق می گفت: از کجا می دونی بی هدف دارن می دون؟!! دلم براش تنگ شد. دوباره صدای تلفن اومد. پشت خط خانوم ناظمی بود. از افت تحصیلی صبا حرف میزد، می گفت باید فردا برم با مدیر صحبت کنم.
-همین رو کم داشتم!
یادم اومد اون هفته سارا گفته بود مدیر منو خواسته!
همون طور غرق فکر و خیال رو کاناپه خوابم برد. بیدار شدم. ساعت یازده ظهر بود.
-امروز چندمه؟!!
نوزده مهر بود! توی تقویم هم دور این روز یه خط قرمز کشیده بودم، انگار که اتفاق مهمی قرار بود بیفته.
همین که پامو از در بیرون گذاشتم تلفن زنگ خورد. یه دل دو دل بودم که جواب بدم. خودم رو رسوندم به تلفن. پرستار اون ور خط بود!
-خانوم چرا جواب نمی دین؟!! دیشب چند بار باهاتون تماس گرفتم. حال مادرتون خیلی وخیمه، هر چه زودتر خودتون رو برسونید.
و تلفن رو قطع کرد!
چطور متوجه صدای تلفن نشدم؟!!
تاکسی دربست گرفتم و خودم رو رسوندم. هراسون خودم رو به اتاقش رسوندم. تختش خالی بود. چهره پرستار گرفته بود.
-متاسفم خانوم!
تو چشماش نگاه کردم. اشک توی چشماش حلقه زده بود و نه تو چشمای من!
-دیشب از معجزه حرف میزد، باورش نکردم!!!
هیچ کس هیچ وقت باورش نکرد!!!
"-انسان برای توانستن خلق شده است محمد، نه نتوانستن. اگر خواست خدا بر ناتوانی انسان بود، از اصل، انسانی خلق نمی کرد..."
پاک کن
سریعا مواد رو با هم مخلوط کردم و چند دقیقه ای هم زدم، بعد که آماده شد با انگشت سبابه ام به تمام نقاط صورتم زدم. خودم رو توی آینه نگاه کردم. صورتم سبز شده بود! یاد یه فیلمی افتادم که چند سال پیش دیدم. آقای همسایه رفت خونه ی خانوم همسایه و با صورت سبز خانوم مواجه شد و با خودش گفت: این قورباغه دیگه کیه! خنده ام گرفت. اما ته دلم خیلی شور می زد. نمی دونم چرا. ولی چرا! می دونستم، اما نمی خواستم به خودم بقبولونم! همیشه این جور مواقع دلم شور می زد، آب دهانم سرد می شد، سست و بی حال می شدم. بعد چند دقیقه ماساژ دادن شیر آب رو باز کردم و منتظر شدم تا آب ولرم بشه. صورتم رو شستم و آروم با حوله پاکش کردم. یادمه یکی بهم گفته بود هر وقت که با حوله صورتت رو پاک می کنی، خیلی آروم و با ملایمت این کار رو انجام بده، وگرنه پوست صورتت زود چروک میاره. منم از اون جایی که نمی خواستم این قدر زود از ریخت و قیافه بیفتم همیشه این حرکت رو آهسته و ملایم انجام می دادم.
کمی آرایش کردم و آماده ی رفتن شدم. پامو که از خونه گذاشتم بیرون باد ملایمی به صورتم خورد و آفتاب چشمم رو زد. تو این فصل سال این آفتاب بعید بود! اما خب، این جا هیچ چیز حساب و کتاب نداره، حتی آب و هوا! پس هیچ چیز این جا بعید نیست!
چند دقیقه ای باید قدم می زدم تا به ایستگاه اتوبوس برسم. چند روزی یه که احساس می کنم همه آدم هایی که می بینم یه جورایی برام آشنا هستن. تازه بماند که تو این چند روز توی همین م محدوده ی شهر، 4 تا از دوستای قدیمم رو دیدم و هر کدوم یه جوری به نوبه خودشون باعث خوشحالی و ناراحتی من شدند. همشون یه جورایی باعث شدن که روزایی رو بخاطر بیارم که هیچ دوست نداشتم بهشون فکر کنم. روزهایی که می خوام یک پاک کن بزرگ بردارم و برای همیشه از زندگیم پاکشون کنم. اتوبوس رسید. سوار شدم. مسافرها به غیر از خودم بیشتر از سه چهار نفر نمی شدن. یه نقطه ای روی روپوس صندلی جلوییم پیدا کردم و بهش خیره شدم. دوست داشتم زودتر برسم. نه! آرزو کردم که ای کاش اصلا نمی رفتم.
وقتی رسیدم دیدم دو تا خانوم توی دفترش بودن و من هم صبر کردم تا صحبتشون تموم بشه تا بعد برم داخل. قلبم تند تند می زد. ایستادن فایده نداشت. حرفشون خیلی طولانی شده بود. کمی قدم زدم. از حس انتظار اصلا خوشم نمیومد. دوباره با خودم تمام حرف هایی رو که باید می زدم رو مرور کردم. نفس عمیق کشیدم تا آروم بشم. نفس عمیق. خانوم ها از توی اتاق اومدن بیرون. زیر لب دعا خوندم، در زدم و بعد وارد شدم. آخرین باری که دیده بودمش به خودم قول داده بودم که تحت تاثیر نگاهش قرار نگیرم. اما باز حرفام یادم رفت. موقع حرف زدن کمی صدام می لرزید. سعی می کردم خیلی آروم و شمرده حرف بزنم. به صندلی تکیه داده بود و نگاهم می کرد. احساس کردم گرمم شده. کف دستام عرق کرده بودند. به خودم لعنت گفتم که ای کاش نیومده بودم! حرف هام که تموم شد بهم گفت سعی می کنه که یه کاری برام انجام بده و بعد برام آرزوی موفقیت کرد و گفت کلی کار ناتموم داره که انجام بده، یعنی من برم. و من خداحافظی کردم و رفتم.
احساس کردم یه سطل آب سرد روم خالی کردن. تو دلم هزار بار به خودم لعنت گفتم که کاش نیومده بودم! سعی کردم آروم باشم. سعی کردم به خودم مسلط باشم. حالم خوب نبود و برگشتم. یه تاکسی دربست گرفتم چون دیگه حوصله انتظار کشیدن برای اتوبوس رو نداشتم. سرم رو تکیه دادم به شیشه و به بیرون نگاه کردم. یه آن خواب دیشبم یادم اومد که بهم گفتی نمی تونم پاکش کنم. بحث بخشیدن و نبخشیدن نیست. این کابوس باید تا ابد جلو چشمم باشه تا دیگه مرتکب اشتباه نشم!
این روزها
همه چیز،
همه کس،
همه جا،
بوی دوست داشتنت را می دهد!
گمانم دیگر وقتش شده،
وقت آمدن!

ته نوشت: چشمانم را بستم تا در چشمانت نیفتد
غافل از آنکه تو آن سوی پلک هایم حی و حاضری!
چشمم را به دوخته بودم به تمام کسانی که در آن جمع نشسته بودند، نه دوخته بودم به لبهایشان! نمیدانم دهانم باز مانده بود یا چشمانم گرد شده بود، به هر حال داشتم از تعجب شاخ هم در می آوردم و از غفلت خودم می خواست گریه ام بگیرد!! به حال خودم تاسف خوردم که چقدر زود همه چیز را فراموش کردم و به این شرایط عادت کردم، چه زود!
ته نوشت: این جا خبری از سبز هـــا نیست
آنجا چطور برادر؟!!!...
ترم اول که بودم استاد روی تخته نوشت:
آغاز ترم = پایان ترم
همین دیروز بود که ترم جدید شروع شد، همین دیروز! امروز هم آغاز فرجه ست و تا چشم به هم بگذارم می شود پایان فرجه، امتحانات و فرت!
برام دعا کنید.
زندگی ما آدم ها پر شده از لحظه هایی که همیشه می گوییم: اگر همه چیز خوب پیش برود، اگر اینطور نشود، اگر آنطور بشود، اگر این کار را زود تمام کنم، اگر دیر نرسم، اگر موفق شوم، اگر خوب از پسش بر بیایم، اگر رضایتشان جلب شد، اگر دست از سرم برداشتند، اگر............. و هزار تا اگر دیگر که اگر محقق شوند، وعده ی یک نفس راحت را به خود می دهیم!!!
بیاییم آرامش را از خود سلب نکنیم، نفس راحت را به فرداها موکول نکنیم و در همین لحظه نفسی راحت بکشیم. کسی چه می داند؟!
شاید این آخرین نفس باشد!
تلویزیون را روشن کردم، شبکه ی 2، برنامه ی روز از نو. دکتر الهامی صحبت می کردند، اولین بار بود که این برنامه را می دیدم. با آن لحن زیبای شاعرانه اش نمی دانی دلم را تا کجاها برد! اشکی بر گونه ی یخ زده ام لغزید، خیلی چیزها یادم آمد...
سراغ دفترچه ی خاطرات سال 1386 ام رفتم! 26 مرداد 86:
"دریچه ی جدیدی رو به زندگی ام باز شده... پس از خوندن چند تا کتاب آخر به این رسیدم که :
ای آنکه همیشه در جهان می پویی
این سعی ترا چه سود دارد گویی
آن را که تو جویای نشان اویی
در توست همی تو جای دیگر جویی
امروز همه چیز تموم شد! ... راحت شدم، بهتره بگم رهــا شدم و حالا دارم یه نفس راحت می کشم! ..."
ما انسان ها چقدر فراموش کاریم! دو سال پیش به دنبال چه بودم و امروز به دنبال چه هستم؟!! آنقدر درگیر مسائل بیهوده شدم که پاک یادم رفت... یادم رفت، یادم رفت که همه ما به یک جا وصلیم، که خدایی هم هست! خدایی که در این نزدیکی ست...
شارژم تمام شده بود چون "قطعه ی اصلی پازل" را گم کرده بودم!!
حتی یک لحظه هم نباید دست از جست و جو بکشم...
امروز به خودم قول می دهم، قول می دهم که هیچ چیز، هیچ چیز مرا از یاد تو غافل نکند!

شارژ گوشی ام تمام شد، زدم به شارژر. داشتم با خودم فکر می کردم چی میشد آدم ها هم شارژر داشتند! یعنی وقتی خسته ایم، بی حوصله ایم، وقتی انرژی مان دیگر ته کشیده و کلی کار عقب مانده داریم ، یه جوری، به یه وسیله ای فورا شارژ می شدیم و می رفتیم به کارمان یا به درس و مشقمان می رسیدیم!
جدی می گویم! کاش مخترعی می آمد و برای انسان ها شارژری می ساخت تا هر وقت انرژی مورد نیاز را دریافت می کردیم و به کارمان ادامه می دادیم. مثل این فیلم ها دیده اید که کسی را به یک صندلی عجیب و غریبی وصل می کنند، چند تا سیم روی سرش و جاهای دیگر و بعد از اینکه یک شک کوتاهی به آنها وارد شد، آدم دیگری می شوند!
کلی کار ناتمام دارم و به جای شروع یکی از آنها فقط دارم رویاپردازی می کنم و با خود می گویم کاش یکی بود فداکاری می کرد و همه کارم را انجام میداد! البته الان آن قدر بی حوصله ام که اگر 24 ساعت ام تبدیل به 48 ساعت شود باز هم کاری از پیش نمی برم!!!
شارژم تمام شده!
کسی شارژر سراغ ندارد؟!!
از جان لاک شنیدم همینگوی به داستایوسکی حسودی اش میشد. برآن شدم که اثری از او بخوانم تا ببینم گفته ی او تا چه اندازه صحت دارد. از همینگوی چند داستان کوتاه خوانده بودم اما همیشه می گفتم چه راحت امثال اینها الکی الکی معروف می شوند. آخر اسم این را هم می شود گذاشت داستان؟!! تازه فهمیدم که خواننده نابالغ به من می گویند!
از میان این آثار داستایوسکی، ابله را برگزیدم. بیشتر بخاطر اسمش! همیشه فکر می کنم کسی که خود را ابله می خواند، می خواهد وانمود کند که بیشتر از دیگران می داند!
امشب افکار پراکنده از گذشته و چند روز آینده به مغزم هجوم آوردند که تصمیم گرفتم برای رهایی از این افکار چاره ای بیندیشم. کتاب "ابله" را از قفسه بیرون کشیدم تا دیگر فکر نکنم! باز فرق بین کتابها یادم رفت، که برخی مرا درگیر حوادث روزمره می کنند و برخی مرا از دنیای واقعی دور می کنند. از کتاب خواندن دست کشیدم و دوباره به فکر کردن رو آوردم. تصویر هزار نفر توی سرم موج میزد. هزار نفری که من تنها چند نفر معدودشان را می شناختم! کوچولویی که امروز برای دیدنش لحظه شماری میکردم و آرزو می کردم بتوانم ببوسمش، کسی که من را یاد یه چیزی می اندازد. یه چیزی که نمی دانم دقیقا چیست ولی حس نزدیکی به آن دارم و احساس می کنم از صمیم قلب دوستش دارم. تصویر کسی که نمی دانم ازش بدم می آید یا نه! گاهی آنقدر برایم شیرین میشود که می خواهم لپش رو بکشم و گاهی آنقدر سرد که می خواهم گلدان روی میز را بردارم و بکوبم توی فرق سرش! ...وقتی اشکهای روی گونه اش را پاک کردم و از او قول گرفتم دیگر گریه نکند، خجالت نکشد و سرش را مثل یک مرد بالا بگیرد... برق چشم های دختر چشم و ابرو سیاهی که روبرویم نشسته بود... تصویر چارلی وقتی برای سومین بار پیش جان میرود و از او می خواهد که مواد کوفتی اش را پس بدهد، و وقتی که مواد را از او می گیرد با یه نگاه نفرت انگیزی آن را می اندازد توی آتیش... خیلی چیزها دیدم.... تصویر هزار تا آدم که از آن بالا مرا نگاه می کردند و می گریستند و من از همه جا بی خبر فکر می کردم دارد باران می بارد!!!....
احساس کردم یه چیزی دارد روی دستم راه میرود، مثل برق از جا پریدم و برق اتاق رو روشن کردم. فکر کردن فایده نداشت! باید بلند می شدم و می نوشتم...
-------------------
می روم و خود را در شادی دیگران سهیم می کنم، دست شادی می دهم و تبریک گرمی می گویم، با نگاهم به او می فهمانم که خوشحالم، خیلی خوشحال!
برایت آرزو می کنم خوب بودن را...
ته نوشت: از تو تا خودت یک آه راه است!
...وقتی نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی، پس خفه شو و بازی کن!...
نزدیک دو ماه بود که کتاب "من گنجشک نیستم" تو قفسه کتابها بود و حتی یک نگاه به آن نینداختم! بالاخره دیروز آن را از قفسه بیرون آوردم و شروع کردم به خواندن. یک کتاب 80 صفحه ای حالا دو روزی است که وقت با ارزش من رو به خودش اختصاص داده، چرا؟! چون بعضی قسمت ها خیلی به حال و هوای این روزهای من می خورد، سر می خورم توی فکر و خیال و دیگر از کنترل خارج میشوم!
"...نوعی وحشت و ترس و نگرانی و اضطراب شدید است از مردن.از این فکر که ته این زندگی چیست؟ از این فکر که زندگی می کنی و زندگی می کنی و زندگی می کنی و وقتی که حسابی داری زندگی می کنی و زندگی ات سرعت گرفته و ریشه دوانده و بزرگ شده، ناگهان چیزی می آید وسط و دوپایی می زنی روی ترمز و همه چیز متوقف می شود...
...انگار صف کشیده ایم تا یکی یکی برویم توی آن حفره. وقتی کسی از بلندی پایین می افتد یا ماشینش توی دره سقوط می کند یا شب می خوابد و صبح با سرطان خون از خواب بیدار می شود یا کسی با چاقو دخلش را در می آورد، خارج از نوبت رفته است توی آن حفره. دخترم هنوز زندگی را شروع نکرده بود، هنوز توی صف نایستاده بود که رفت توی حفره. اغلب اما، نوبت رعایت می شود.
..."
ته نوشت 1: جایی خواندم که اگر خدا ستارالعیوب نبود همه آدم ها از هم بیزار می شدند!
ته نوشت 2: هان! با توام! (منظورم خودمه!). خدا خود را به کوچه ی علی چپ نزده است، این تویی که خود را به کوچه پس کوچه های علی چپ زده ای!
گاه دیوانه می شوم، سرکش می شوم
از من دلگیر نشو!
آخر من که جز تو کسی را ندارم!
مرا به خودم بیاور
قبل از آنکه دیر بشود.
وقتی قول و قرارهایم را،
عهدی را که آن شب با تو بستم،
فراموش کردم
مرا به خودم بیاور.
هر طور که صلاح می دانی.
دستم را بگیر.
من از کودکی از تاریکی می ترسیدم
و می ترسم.
مرا در این ظلمات به حال خود رها مکن.
آغوش وا کن،
مرا در بر بگیر،
گرمم کن،
در گوشم نجوا کن،
آرامم کن.
من تنها ترا دارم و بس!
آری!
این همان دلی ست
که دیروز در سینه ام گنجاندی،
حال می بینی که چه سیاه و آلوده ست!
نمی توانم این گونه امانتت را برگردانم.
به من فرصت بده،
فرصت پاک شدن.

درست اومدین!
اینکه قالب وبلاگم هر روز به یک رنگی در میاد همه رو شاکی کرده! اما خب من هم دلیلی برای این کارم دارم! می خوام وبلاگم فضایی داشته باشه که آرومم کنه! فکر می کنم این همون چیزی باشه که می خواستم. اسم وبلاگ رو هم عوض کردم. از دوستای عزیزی که بنده رو لینک کرده بودن، می خوام اگه زحمتی براشون نیست اسم وبلاگم رو در پیونداشون تغییر بدن.
می نویسم چون نوشتن آرومم می کنه، هرچند اون قدر خوب نمی نویسم. می نویسم موقعی که نیاز به نوشتن دارم، می نویسم چیزهایی را که باید بنویسم تا شاید چندی بعد همین نوشته ها تسکین دردهام باشه! و گاهی نیاز دارم بعضی نوشته هام رو بخونم تا یه چیزایی برام یادآوری بشه.
از همه دوستان گلم که به فکرم بودن ممنونم. حالم خوبه! دیروز خیلی بهم خوش گذشت و جمع دوستان حسابی رو روحیه ام تاثیر مثبت گذاشت.
گفتنی ها در مورد دیروز زیاده. اما متاسفانه بیشتر وقتمون -از صبح ساعت 9 تا 5 غروب- صرف خوردن شد! هر کدوم یه چیزی بردیم تا آشپزیمون رو به رخ بقیه بکشیم! (شوخیدم!) نه اینکه من خیلی آشپزی بلدم! تازه با زحمت فراوان 2 کیلو کم کرده بودم که امروز صبح رفتم رو وزنه دیدم بله! تمام زحماتم به هدر رفت!!! ولی خوب شد دیروز کمی حرکات **** انجام دادیم، وگرنه همه درجا می ترکیدیم با اون دیگی چرب و چیلی که بابای مهرنوش گذاشته بود! دیگی یه غذای محلی خودمونه که خیلی خوشمزه ست و معمولا موقع دیگی پختن آشپز آقایون میشن. شاید تو پست های بعدی طرز تهیه شو براتون گفتم. فقط بهتون پیشنهاد میدم اگه این غذا رو پختین و خوردین بعدش حتما یا پیاده روی برین یا کوهنوردی یا مثل ما ****! میل خودتونه!
امروز سر کلاس فرانسه داشتیم اعداد و ارقام رو یاد می گرفتیم که خیلی برام سخت بود! تصمیم گرفتم که درس های هر روز رو همون روز بخونم _شعار کانون فرهنگی آموزش!!!_ تا یادم نره. مخصوصا زبان فرانسه که تلفظ لغات واقعا مشکله! برعکس بیشتر بچه ها که سعی می کردن تلفظ لغت و معنیش رو یاداشت کنن _که فقط کتاب کثیف کردنه!!_ سعی می کنم همه چیز رو سر کلاس خوب یاد بگیرم و اگر مشکلی داشتم بپرسم-بهتره در یادگیری زبان به حافظه تکیه کرد تا چیزای دیگه- البته هر کسی روش خودش رو داره. از همون موقعی که شروع به یاد گرفتن انگلیسی کردم از نوشتن تلفظ فارسی لغات اونم گوشه و کنار کتابم متنفر بودم!... خلاصه اینکه وقتی اومدم خونه اعداد رو تمرین کردم تا فراموش نکنم، ولی باز هم باید تمرین کنم. مثلا کار جالبی که امروز انجام دادم این بود که جلوی آینه ایستادم و از یک تا صد به زبان فرانسوی شمردم! اما شانس آوردم کسی نبود من رو ببینه! مثل بچه مثبت ها دست به سینه جلوی آینه!!! خودتون تصور کنید چی میشم!
فردا قراره یکی از دوستای قدیمی ام -هستی- رو ببینم. چند روز پیش شماره شو از یکی از بچه ها گرفتم و امروز باهاش تماس گرفتم. کاری رو کردم که همیشه ازش بدم می اومده!!! اینکه وقتی با کسی کار دارک بهش زنگ بزنم! همیشه از این عادت دوستام بدم می اومد که اصلا زنگ نمی زدن مگه اینکه کاری چیزی باهام داشته باشن! کلی ازش معذرت خواهی کردم و اونم متعجب شد از اینکه بعد این همه مدت بهش زنگ زدم، گفت : از این ورا؟!! من: از اون ورا!!! قراره فردا برام کتاب Mosaic 2 رو بیاره! همون کتابی که این ترم قحطی اومده و الان نصف بچه های کلاس بی کتابن! این کتاب همیشه تو بازار بوده ها، حالا همین که ما می خوایم بخونیم کتاب عوض میشه و کتاب فروشی های شهر ما هیچ کدوم قدیمی شو نمیارن! هر چی هم به استاد میگیم تو گوشش نمیره، با اعتماد به نفش تمام میگه بگردین پیدا میشه!
و در آخر خدمتتون عرض کنم که من و دوستان عزیزم در انجمن علمی دانشکده وبلاگی ساختیم که بهتره خودتون یه نگاهی بهش بندازید. مــــا دانشجـــوها
ته نوشت: چرا باید بی دریغ عاشق بود و دوست داشت، اما نمیشه دوست داشته شد؟!! هــــوم؟!!!
فکر می کردم وقتی مهر بیاد وقتی درسام شروع بشن می چسبم به درس و اون
قدر درگیر میشم که به چیز دیگه ای فکر نمی کنم. اما اوضاع و احوالم بهتر
نشد که هیچ بدتر هم شده! نه سر کلاس تمرکز دارم و نه توی خونه حواس درست
و حسابی!
فردا قراره با بچه ها یعنی با ثمین-مژگان-مهرنوش-مریم بریم بیرون. دوست دارم برم اما می ترسم برم فردا روز بچه ها رو خراب کنم! دیروز مهرنوش که از بودن با من بیزار شده بود میگفت اصلا حرف نمی زنی. راست میگه! همه با من حوصله شون سر میره. فقط می خوام یکی به حرفام گوش کنه و آرومم کنه اما کی پیدا میشه؟! کی حوصله ی غرغرای من رو داره؟! کی؟!!
اگه چند تا کتاب روانشناسی بخونی بهت میگن با آدم های افسرده نگرد که
از زندگی ناامیدت می کنن. خب حق دارن! هیچ کس این جور آدمای افسرده و
ناامید رو دوست نداره...
پس ترجیح میدم سکوت کنم. شاید این جوری بیشتر دوست داشته بشم!
هنوز هم شک دارم که باید الان پست بزنم یا نه! دلم گرفته، خیلی زیاد اما نمی دونم..... نمی دونم!
امروز این قدر به این موزیک سریال دلنوازان گوش دادم که می خوام فقط گریه کنم بلکه خالی بشم! چقدر بده این همه آدم دور و برت باشن اما یک نفر، حتی یک نفر ندونه چه حالی داری، چی تو دلت می گذره!
سر کلاس هر لحظه ممکنه رو کتاب خوام ببره! یه آن تمرکزم رو از دست میدم، و می خوام از میون این همه در و دیوار عبور کنم تا برسم به یه جایی، یه جای امن! بنشینم، سکوت کنم، و فقط گوش کنم! شاید کسی، یه جایی باهام حرف بزنه. یاد حرف دکتر فرجامی می افتم که می گفت سرخ پوست ها با طبیعت حرف می زنند! مثلا کنار صخره ای می ایستن و بعد چند دقیقه صحبت گوششون رو نزدیک تر میبرن تا بشنون صخره چه جوابی میده و ...! من هم اگر کسی رو نداشته باشم که باهاش حرف بزنم اون وقت مجبورم که به طبیعت رو بیارم!!! تو کلمه ی "مجبورم" شک دارم! شاید باید این کار رو کنم! باید!
این ترم دانشگاه خیلی با ترم های قبل فرق کرده، حسابی شلوغ شده! و یک تغییر جالب دیگه هم اینکه همه چیز به طور همزمان مختلط شده. اتوبوس ها و سالن مطالعه. همین مونده که بخاطر کمبود مکان ، سلف رو هم مختلط کنند و حتی!... ترجیح میدم ادامه ندم!
حتما یه تختشون کمه! آخه مجبورین این همه دانشجو بگیرین؟!! این ترم اصلا آسایش نداریم. من تا جایی که بتونم سعی می کنم جز ساعاتی که کلاس دارم دانشکده نمونم.
و اما دیروز که اول مهرم بود! دلم خیلی برای هم کلاسی ها و استادام تنگ شده بود. حتی اون هایی که چشم دیدنشون رو نداشتم! دیروز که چشمم به جمال اساتید محترم روشن نشد، اما امروز دکتر صادقی و رویانیان رو دیدم. دکتر رویانیان که از همین جلسه ی اول کتاب رو شروع کرد و حتی گفت برای جلسه ی بعد تا صفحه ی 67 رو حتما-کامل مطالعه کنیم!
دیروز کلاس آموزشگاه هم شروع شد. این گروه شاگردام همه دخترن که دیروز یه پسر وروجک به نام کیارش هم بود! از اون جایی که نمی تونه از دختر خاله اش دل بکنه اومده بود سر کلاس، نمک کلاس بود! ترم قبل کار برام خیلی سخت بود، سر و کله زدن با پسرهای زیر 7 سال واقعا مشکله! همش سر کلاس وقت کم می آوردم چرا؟! چون اصلا به سر کلاس نشستن عادت نداشتن. زود خسته می شدن، می خواستن برن آب بخورن، گلاب به روتون برن دس به آب و در کل وقت تلف می کردند. اما این ترم کار برام خیلی راحت شده. مدیر آموزشگاه هم بهم گفت! گفت که اول انداختمت وسط استخر تا کمی دست و پا بزنی، بعد بیای کنار و یه نفس راحت بکشی!!! اما اون بچه ها هر چقدر وروجک بودن، اما دوست داشتنی بودن. دلم برای تک تکشون تنگ شده؛ ایلیا که شاگرد زرنگم بود، آرش که بازیگوش ترین بود، سپندار، کسرا، کارن، و تک دختر کلاس، هستی!
این ترم LET'S GO 1 تدریس میکنم. قبل از شروع تدریس چند ساعتی کتاب رو مرور کردم، یادش بخیر! یه زمانی خودم این کتاب رو با عشق زیادی که به یادگیری زبان انگلیسی داشتم می خوندم.هنوز بیشتر شعراش رو حفظم.
?How's the weather
It's sunny
?How's the weather
It's sunny
?How's the weather
It's sunny, It's sunny today
?How's the weather
It's rainy
?How's the weather
It's rainy
?How's the weather
It's rainy, It's rainy today
خلاصه که این ترم، ترم فوق العاده نوستالژیکی خواهد بود. هم در دانشگاه و هم در آموزشگاه!
اومدم خبر مهمی بدم، اون هم اینکه با شروع ترم جدید و سنگین تر شدن درس ها، کمتر بروز می کنم. اما حتما میام و به همه تون سر می زنم.
ته نوشت: کسی که چرای زندگی اش را نیافته، چگونه، چگونه اش را پیدا کند؟!!!